![]() |
![]() |
|
| زین دایره مینا خونین جگرم می ده×××تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی |
|
همین چند دقیقه پیش یکی از دوستام ازم پرسید دوست داری الان 2 سالت بود؟ گفتم نه! نمی دونم دلیل اصلی این نه ناگهانی چی بود! ولی می دونم این زندگی که ما گذروندیم اونقدر جالب نیست که بخوام دوباره تجربش کنم! اخه 2 سالم بشه که چی؟ که یه بار دیگه مثل گنجیشک تو بحبوحه جنگ بلرزم؟یا اینکه بعدش یه قبرستان بزرگ و کلی شجاعت و شرافت پایمال شده رو نگاه کنم؟ 2 سالم بشه که یه بار دیگه این راهو بیام؟ یعنی دوباره برم مدرسه و دبیرستان که این چیزایی که الان می دونم رو بدونم؟ مگه الان چی می دونم؟ برم مدرسه که فقط بدونم دین ما اسلامه و انقلاب ما خوب و دشمن بده؟ یعنی یه بار دیگه این همه بدبختی بکشم که دوباره برسم همینجایی که الانم؟ یه بار دیگه وقتی دوم خرداد شد امیدوار بشم و بعد یهو بشه سوم تیر؟ یه بار دیگه خفت بکشم و تحقیر بشم از اینکه به اصطلاح جوونم؟ یا اینکه شادمان بشم از اینکه تو آزاد ترین کشور دنیا زندگی می کنم؟ نه عزیز من! زندگی اونقدر جالب نبود که دوباره تجربش کنم!
پی نوشت۱:به فکر اون بنده خدایی هستم که فکر می کرد بزرگترم! پی نوشت۲:بازم خواستیم سیاسی نشه که نشد که بشه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 20:41 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم که به کار آید چرا که تنها یک سخن! یک سخن! در میان نبود ــ آزادی! ما نگفتیم تو تصویرش کن ... احمد شاملو |
| پیوندهای روزانه |
|
دلبرکان غمگین آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|